مدیرها خود مدیر به دنیا می آیند

کارل فن لینه، دانشمند مشهور سوئدی که او را با «طبقه‌بندی انواع» می‌شناسند، 260 سال قبل، وقتی داشت گیاهان را طبقه‌بندی می‌کرد، ویژگی‌های مربوط به تکثیر آنها را به عنوان مهم‌ترین ملاک طبقه‌بندی شان در نظر گرفت.

لینه 24 طبقه گیاه شناخته بود که پایین‌ترین‌شان، از لحاظ لینه «زباله دانی» نظام رده‌بندی بود و او هر گیاهی را که ساختار رشد و تکثیر مشخصی نداشت به آن سرازیر می‌کرد. لینه علائق فلسفی نداشت. پزشک بود و علاقه‌مند به علوم تجربی و حتی فیزیک. اما ملاک گزینش‌اش، فلسفی از آب درآمد.

با یک نگاه فلسفی - اجتماعی‌تر، می‌شود گیاهان را به 3 دسته تقسیم کرد.

دسته اول، گیاهانی که رشد و تکثیر و باروری‌شان ارتباطی با محیط اطرافشان ندارد. چه در گلدان بکاریشان، چه در باغ، سالی یک بار گل می‌دهند. در هر حالی و در هرجایی، یک بوته بیشتر نیستند. بیش از این نباید ازشان انتظار داشته‌باشی.

دسته دوم، همان گیاهان نازنازی هستند، که نه تنها هرچه فضای بیشتری برایشان فراهم کنی بیشتر رشد نمی‌کنند و بارورتر نمی‌شوند، که فقط هم با یک آب‌و هوای خاص سازگارند. گاهی حتی عادت‌کرده‌اند به کویر و اگر حتی بیاوریشان به خوش آب‌ و هواترین جای دنیا، می‌خشکند.

گروه سوم، گروهی که از قضا، اغلب درختان بارور هستند، متناسب با استعداد محیطی که در آن قرار می‌گیرند، باروری و بالندگی‌شان را به رخ می‌کشند. وقتی بوته‌ای کوچک در یک گلدان هستند، از شکوفه کردن دریغ نمی‌کنند؛ وقتی در باغ می‌کاریشان، میوه‌ می‌دهند؛ و حتی در سخت‌ترین اوضاع، اگر نمیرند و نخشکند، سایه‌شان را بر سر دیگران نگه می‌دارند.

منطق گیاهی با منطق آدمیزادی فاصله کمی ندارد، ‌اما همین طبقه‌بندی را شاید بشود برای آدم‌ها هم به کار برد.

بعضی آدم‌ها «تک‌سایز»ند. هرجا بروند، همانند که قبلا بودند. بوریابافند و به کار کارگاه حریر نمی‌آیند. سقف قابلیت‌هایشان بلند نیست و نمی‌توانی از آنها توقع داشته‌باشی که مثلا اگر یک معلم خوب هستند، لزوما یک مدیر مدرسه خوب هم باشند؛ یا اگر یک کارخانه را خوب اداره کردند، لزوما وزارت صنایع را هم خوب بگردانند، یا اگر وزیر خوبی بودند، لزوما رئیس جمهور خوبی هم باشند.

این دسته، البته به دسته دیگری که هر چه بر صندلی بزرگتری می‌نشینند، بیشتر کوچک می‌شوند، شرف دارند. آدم‌هایی که تا وقتی سر کارهای کوچک هستند، درخشانند؛ وقتی کارهای بزرگتری به آنها می‌‌سپاری، خودشان را گم می‌کنند و افول می‌کنند. وای به وقتی که...

دردناک است، ولی این‌روزها، از این آدم‌ها زیاد پیدا می‌شود. کافی است سر بگردانی.

نمی‌دانم چطور می‌شود گروه سوم را از بقیه جدا کرد. آنهایی که هرچه بالاتر می‌نشینند، شکوفاتر می‌شوند؛ آدم‌هایی که سقفی برای پروازشان متصور نیست؛ کسانی که همیشه و همه‌جا می‌توانی از آنها توقع داشته‌باشی بدرخشند.

نمی‌دانم چه ویژگی‌هایی این‌ها را از بقیه متمایز می‌کند. بهره هوشی حتما یکی از فاکتورهای لازم است ولی کافی نیست. (چندتا آدم باهوش اسم ببرم که اتفاقا هرچه بالاتر نشسته‌اند، استخوانشان بیشتر شکسته است؟) کاریزما و ویژگی‌های شخصیتی هم مهم است، ولی همه‌اش این‌ها نیست.

من از آن آدم‌هایی هستم که به نقش ژن‌ها به شدت اعتقاد دارم. مثلا فکر می‌کنم مدیریت و رهبری، یک ژن لازم دارد که خیلی‌ها ندارندش، و به‌همین خاطر هم اگرچه خیلی باهوش، یا خیلی تحصیل‌کرده، نمی‌توانند مدیران موفقی باشند؛ چنانکه برعکس، خیلی‌ها ذاتا و «ژنتیکی» مدیرند، هرچند دانشش را نداشته باشند.

ادامه نوشته

مدیریت استعدادها

● تجربه‌ای تامل برانگیز: حال از تجربه خود در این زمینه مثال می‌زنم, با سازمان بزرگی همکاری دارم که درک روشنی از جهت استراتژیک خود در آینده دارد. این سازمان هم اکنون به شیوه‌های زیر بر روی کارکنانش سرمایه گذاری می‌کند:
▪ ارائه باز خور مداوم به آنان (درباره رفتار و عملکردشان)
▪ مربی گری (راهنمایی, پرورش و هدایت نیروی انسانی) با تمرکز بر نقاط قوت آنان و با تأکید بر مشخصات (شرایط و ویژگیهای) کیفی مورد نیاز سازمان در آینده
این اقدام تنها یک هدف را تحقق نمی‌بخشد بلکه نتایج مثبت آن در سبک و نحوه مدیریت, رشد و توسعه منابع انسانی و انگیزش آنان آشکار می‌گردد. همچنین تاثیر مستقیم آن بر برون داد سازمان قابل بررسی و تحلیل است. این کیفیت منسجم, تمایزی برجسته را برای سازمان به ارمغان می‌آورد و آن عبارت است از :

برای مشاهده بیشتر مطالب روی ادمه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

یک داستان زیبای مدیریتی

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .

مدیریت علم است یا هنر؟

شايد شنيده باشيد يا خوانده باشيد و يا باور داشته باشيد كه مي گويند: مديريت هم علم است و هم هنر. يعني هم آگاهي و هم تجربه. هم اكتسابي و هم ذاتي و هم توانايي و هم عشق.

مديريت حكومت بر سازمان نيست، بلكه نشستن بر قلب هاي كاركنان سازمان است سازمان يك اداره و كارخانه نيست بلكه مجموعه اي است كه در آن سهيم هستيم و روزگار را سپري مي نماييم.

مجموعه يك سري افراد با ويژگي هاي مختلف با عنوان همكار نيست، بلكه همراهاني هستند كه با آن ها روز و شب و شب را روز مي كنيم.

براي مدير شدن، نبايد بدنبال كتاب فروشي و كتاب مدرس و دفتر تمرين بود بلكه بايد بدنبال واقعيت و واقعيت بيني و واقعيت پذيري و ميان واقعيت بود.

براي مدير شدن نبايد به دنبال رشته مديريت در دانشگاه بود، بلكه بايد به دنبال ريشه حقايق در بطن مسائل بود. راستي؛ تغيير روز و شب و شب به روز براي ما يك عادت شده است. يا اميدي براي يك تحول؟ آيا به سخن مولا  فكر كرده ايم كه مي فرمايند: «واي به حال آن كه امروزش مانند ديروزش باشد.»

پس واي به حال ما كه اگر در انتظار موقعيت ها بمانيم و تنها منتظران شانس باشيم.