شايد شنيده باشيد يا خوانده باشيد و يا باور داشته باشيد كه مي گويند: مديريت هم علم است و هم هنر. يعني هم آگاهي و هم تجربه. هم اكتسابي و هم ذاتي و هم توانايي و هم عشق.

مديريت حكومت بر سازمان نيست، بلكه نشستن بر قلب هاي كاركنان سازمان است سازمان يك اداره و كارخانه نيست بلكه مجموعه اي است كه در آن سهيم هستيم و روزگار را سپري مي نماييم.

مجموعه يك سري افراد با ويژگي هاي مختلف با عنوان همكار نيست، بلكه همراهاني هستند كه با آن ها روز و شب و شب را روز مي كنيم.

براي مدير شدن، نبايد بدنبال كتاب فروشي و كتاب مدرس و دفتر تمرين بود بلكه بايد بدنبال واقعيت و واقعيت بيني و واقعيت پذيري و ميان واقعيت بود.

براي مدير شدن نبايد به دنبال رشته مديريت در دانشگاه بود، بلكه بايد به دنبال ريشه حقايق در بطن مسائل بود. راستي؛ تغيير روز و شب و شب به روز براي ما يك عادت شده است. يا اميدي براي يك تحول؟ آيا به سخن مولا  فكر كرده ايم كه مي فرمايند: «واي به حال آن كه امروزش مانند ديروزش باشد.»

پس واي به حال ما كه اگر در انتظار موقعيت ها بمانيم و تنها منتظران شانس باشيم.